سلام پنجاه و چهارم

 گوشه ای نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد و می گفت :

  محبوب من!  همسر م!

 دوستت دارم! عاشقت هستم!

چرا به من کم محبتی؟ چرابی اعتنایی می کنی؟

من قدرت وتوانایی زیادی دارم؟

اگر بخواهم می توانم با نوک منقارم تاج و تخت  سلیمان رابردارم وبه دریا بیاندازم
!! .
.
.
.
باد که تحت فرمان سلیمان بود پیام را به گوش ایشان رساند.

حضرت تبسمی کرد و فرمود آن گنجشک ها را نزد من بیاورید .

گنجشکها راآوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت :ادعایت را عملی کن!!

گنجشک نر گفت:  نمی توانم !!چنین قدرتی ندارم !!


 سلیمان نبی گفت: پس چرا چنین ادعایی رانزد همسرت مطرح کردی؟

گنجشک نر گفت:  شوهر گاهی جلو همسرش سعی میکند خودش را بزرگ وعجیب جلوه دهد

عاشق که ملامت نمی شود. من عاشقم!!!


درست است ادعایم پوچ بوداما ای پیامبر خدا  واقعا دوستش دارم. ولی او به من بی اعتنایی
 
می کند!

حضرت به گنجشک ماده گفت:همسرت به تو اظهار محبت می کند چرا بی اعتنایی میکنی؟

گنجشک ماده گفت: ای پیامبر خدا! همسرم  دروغ می گوید!!

 او علاوه بر من گنجشک ماده ی دیگری را هم دوست دارد

مگر در یک دل چند  محبت جا می گیرد؟ !!
.
.
این کلام در دل حضرت سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریان بود

و فقط یک دعا می کرد.

 می گفت:

الهی دل سلیمان را از محبت غیر خودت خالی کن!!

...
..
.
/ 0 نظر / 6 بازدید