سلام چهل و دوم

 

بهار بود

چه شبی!

چه همهمه ای !....

.

 چرا صدای بال ملائک رانشنیدم؟

زمان گذشت...

.

چه روزی !

چه زمزمه ای !....

اما این بار هم

 پاهای در گل

ناتوان تر ازرسیدن به منزلت!

.

.

ولختی مانده تا قیامتی برپا شود

می ترسم....

می ترسم که زهیر تو نباشم!

من پسر ره گم کرده ی نوحم؛

فقط فرار نمی کنم ...همین!

می گویند همین کافیست!!

ای کشتی نجات مراببر...

.

َ أَنَّ لِرَبِّکُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا

بوی بهشت ...!!

.

/ 0 نظر / 3 بازدید