مادر


        سلام

                 
                           سیصد و هفدهم




 

امروزحس فرار دارم

فرار از واقعیت!

دائما خودم را مشغول می کنم تا شاید خیلی چیزها برایم یادآوری نشود...

آخر من هم

مادرم را دوست دارم

 همسرم را...

.

من!

وابستگی کودک به مادر را می فهمم

 معنی چهار طفل یتیم قد ونیم قد را

ویک مرد تنها را...

.

من!

ارتباط عاطفی دختررا با مادر می فهمم...

معنی اولین شب تنهایی

چادرخاکی مادر

سجاده اش

گوشواره اش..

عطر لباس مادر...

.

من هم از گوشه گوشه ی این خانه خاطره دارم!

صدای لالایی مادر

صدای نرم قرآن خواندنش...

.

 هنوزهم نرمی انگشتان نحیف مادر را لابه لای موهایم حس می کنم!

هنوز هم دوست دارم مادر موهایم را شانه بزند

نازم را بکشد

مرا در آغوش بگیرد ونوازش کند

من مادر را دوست دارم!

.

من معنی پنهان کردن درد پهلو را می فهمم

راه رفتن به کمک دیوار...

پنهان کردن نیمی از چهره...

.

من!

دردهای پنهان مادری که طفلش سقط شده ،

پدرعزیزش را همین چند روز قبل از دست داده...

فدکی که از اوغصب شده...

حقی که ازهمسرش دریغ شده

من همه ی اینها را می فهمم.

.

من می دانم صفای خانه مادر است

من غربت بابا را حس می کنم

تنهایی اش را

نگاه های معنی دار پدر به لباس ووسایل باقی مانده از مادر...

من می دانم بابا چقدر مادر را دوست داشت!

من می دانم

هیچکس برای او زهرا نمی شود...

.

برای مرد سخت است که در بین این همه مرد،

همسرش اولین مدافع او باشد

برای او سخت است

اولین مدافع او را لگدمال کنند

من رنگ پریده گی پدر را دیده ام

وقتی ازکوچه تنگ بنی هاشم عبور می کند

وقتی به درب خانه می رسد

وقتی اثرات دود و آتش را می بیند...

.

من تحمل دیدن یک زخم کوچک بر روی بدن مادرراهم ندارم...

من می فهمم که صورت زن برای سیلی خوردن آفریده نشده است

حتی می فهمم قدرت چند مرد در شکستن درب بر روی یک زن تنها چقدر است!

من حس ترس کودکان از وحشی گری را می فهمم

من معنی دستان بسته ی پدر را می فهمم

حتی اگر این دستان خیبر شکن نباشند...

.

من معنی غربت  را می فهمم

من معنی تشییع جنازه شبانه را می فهمم

من بغض فروخورده را حس کرده ام...

اشک های یواشکی

زنوان بغل کرده یتیمان را دیده ام...

.

.

امروز شنبه است.

می توانم تا لنگ ظهر بخوابم وتعطیلی این روز را حس کنم!

می توانم چند لحظه ای مقابل تلوزیون بایستم وبا شنیدن چند بیت ،

واحیانا چند قطره اشک ،وجدان خودم را آسوده سازم!

اما نمی دانم

چگونه از  مادر وخاطراتش  فرار کنم!!

...

..

.


/ 0 نظر / 5 بازدید